تبليغاتX
داستانك
هنوز هم شر هستم!!!!
.
.

توی سرنوشت همه ی آدما خسته شدن، تنها شدن و مردن هست اینا همه داستانهاییه که خدا می نویسه . از خدا هم که نمی شه شاکی بود!


.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 11:55  توسط تلكابين  | 
.
.
.

دیروز یکی از دوستانمان ادعا می کرد، کشیدن سیگار برای سرماخوردگی خوب می باشد باشد تا سرما بخوریم...

 

.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 13:18  توسط تلكابين  | 
.
.
.

سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد!
بي خبر بود كه ما مشترك كيهانيم

.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 10:53  توسط تلكابين  | 
.
.
.

به امید روزی که شاهد صدور پروانه شکار برای یوزپلنگ آسیایی باشیم...

.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 14:20  توسط تلكابين  | 
.
.
.

خدا لعنتت کند
چرا نمی آیی؟

.
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 17:20  توسط تلكابين  | 
.
.
.


.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 14:1  توسط تلكابين  | 
.
.
.

 

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 11:52  توسط تلكابين  | 
.
.
.

 

.
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 12:16  توسط تلكابين  | 
.
.
.
.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 19:41  توسط تلكابين  | 
.
.
.

 


 

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 17:42  توسط تلكابين  | 
.
.
.
تا به حال خيلي براي خود من پيش اومده كه فايلي رو براي يكي از دوستان مي‌خواستم تو نت قرار بدم تا راحت و مستقيم دريافت كنه و اين مشكل كه كجا بشه خيلي سريع اين كار رو كرد پيش روم بوده !

 

filebanker

 

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 11:16  توسط تلكابين  | 
.
.
.

سرودم شعر خود را با قناعت
چرا؟ چون واقعا زيرا قناعت...

...هميشه بوده و تا هست باشد
كليد لذت از دنيا قناعت

به آقا تا كند خانم محبت
به خانم تا كند آقا قناعت...

...دگر در مملکت مشكل نداريم
به مامان تا كند بابا قناعت!

تريلي هيجده‌تا چرخ دارد
ولي آيا رود بالا؟! (قناعت!)

وليكن با دوتا چرخ و دوتا بال
رود بالا هواپيما! (قناعت!)

چه شيرين است مثل دانش‌آموز
بگيري درس از هرجا قناعت

يك استاديم آدم، يك عدد توپ
بياموزيم از فيفا قناغت!

قناعتمردِ مردان سندبادست
كه عمري كرده بر شيلا قناعت!

اگرچه مي‌نمودم بنده هم نيز
به شيلا توي آن دريا قناعت!

فراوان مي‌توان از اين مسايل
كني هرگوشه‌اي پيدا (قناعت!)

كريستف نام و فاميلي كلمبي(!)
كند تنها به آمريكا قناعت!

چرا پس بعضي از مردم حريصند
براي ما قصيده مي‌نويسند!

به پايان مي‌برم من اين غزل را
كه در شعرم كنم اجرا قناعت

شاعر: استاد احمد

.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:36  توسط تلكابين  | 
.
.
.

 


آنقدر افكار مختلف در ذهنم خودشان را به در و ديوار مي كوبند كه مي توانم به ضرس قاطع بگويم كه جاي سالمي درون سرم وجود خارجي ندارد و همه جايش عاج از تو شده است!
از فكر در مورد اينكه خود ِ خدا چگونه بوجود آمده و آيا قبل از حضرتِ باري، حضرتِ باري ِ ديگري نيز بوده است يا نه؟! تا فكر در مورد اينكه خود ِ خدا چگونه بوجود آمده و آيا قبل از حضرتِ باري، حضرتِ باري ِ ديگري نيز بوده است يا نه؟!
باور كنيد در مواردي در گفتگوهاي دو يا چند نفره در حين بيان حرفي به ديگري، در كسري از ثانيه، به تمام احتمالاتي كه ممكن است او در پاسخ به حرفم بگويد فكر كرده و آنها را در ذهنم بررسي و تجزيه تحليل مي كنم. هنگام رانندگي، وقتي سن و سالم را فراموش كرده و به يادِ عنفوان ِ جواني، يعني دقيقن زماني كه خسته و بازنشسته نشده بودم و هنوز عنوان "راننده ي بيابون" را يدك مي كشيدم، هوس لايي بازي به سرم مي زند؛ حتي در ريسك هايي كه امكان زنده بيرون آمدن از آن مهلكه، 10 به 90 يا بالعكس است، باز هم در همان كسري از ثانيه ي معروف، تمامي ِ احتمالات را نصب العين قرار داده، تا بتوانم در حال حاضر كما في السابق در خدمت شما باشم.
زمان ِ گلاب به رويتان را كه ديگر نگو! نمي دانم آن فكرهاي فلسفي چه كارشان به آنجا؟! (محرمانه : دیشب درب گلاب به رویتان از جا کنده شد و مجبور شدیم تا اطلاع ثانوی پرده ای در آن محل نصب کنیم که فکر آن هم از جانب بنده بود) 
اما بدترين هايش زمان خواب به سراغم مي آيند كه ذكر آن در اين مجال، باعث تكدّر خاطر ِ ملوكانه ي شماست.
اما با توجه به اينكه هر چيزي راهِ فراري دارد، تنها چيزي كه من را از افكار جورواجور نجات مي دهد درس است و درس. اين اواخر هر چه درس ها، سنگين و سنگين تر مي شد، در نسبتي مستقيم، آسايش خاطر ِ بيشتري برايم به ارمغان مي آورد. هنگام درس خواندن بايد چند دانگ هم قرض بگيرم تا با اضافه كردن بر 6 دانگ موجود، همه اش را صرف حُسن پاس شدن واحدها كنم.
اما مگر مي گذارند اين افكار لعنتي؟! ...

.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:16  توسط تلكابين  | 
.
.
.


اثر علي هاشمي شهركي

گاوها را بيشتر از الاغ ها يا همان خرهاي خودمان دوست دارم. چون گاوها هرچند كمي احمق و خنگ به نظر مي رسند، ولي خودشان مي دانند گاو هستند و به همان ميزان از خود توقع دارند. در ضمن خرها را هم خوب مي شناسند. هر چند كه سرشان را پائين بياندازند و از عرض خيابان عبور كنند، كه اين هم با كمي اغماض قابل چشم پوشي است.
اما خرها يا همان الاغ هاي خودتان، نه تنها خودشان نمي دانند خر اند، بلكه در حاليكه نبايد و نمي توانند توقعي از خود داشته باشند، باز هم به همان ميزان از خود توقع دارند. در ضمن گاوها را هم خوب نمي شناسند.
اشتباه نكنيد. بحث در مورد خرها نيست ها. آنها كه جاي بحث ندارند. بحث من در مورد گاوهاي عزيز است و چون براي جا افتادن مطلب نياز به موجودي شبيه (لااقل از نوع ظاهري آن) داشتم، پاي اين الاغ ها را به ميان كشيدم. با خودم كه نمي توانستم مقايسه اش كنم!
الغرض. اما دسته اي از همين گاوهاي دوست داشتني هم صفتي دارند كه بواسطه ي آن روي هر چه الاغ است سفيد كرده اند و اين صفت پاشنه ي آشيلي شده برايشان تا الاغ ها هر وقت بخواهند وجه تمايزي براي خود قائل شوند مي گويند: "گاوه رو نيگا. از اون 9 من شير ده هاست!"
بله. گاوهاي 9 من شير ده، از آن گاوهايي هستند كه بسيار خوب و نظيف اند. پستان هاي باوجناتي دارند كه پر از شيرهاي 2% چربي  است و غالبن به تعداد 4 عدد، يكجا ديده مي شود. البته در مواردي ديده شده كه بعضي هايشان كل ِ يوم حتي آنورتر هم هستند. اما پس از اتمام كار شيردهي با لگدي تمامي زحمات خود، شيردوش، سطل، دستان شيردوش، پستان هاي 4 عددي و ... را به باد فنا داده و زمين را به شير 2% چربي آغشته مي نمايند. و اينجاست كه بايد بگوئيم 100 رحمت به خر!

.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 19:5  توسط تلكابين  | 
.
.
.

این صحنه را حتماً دیده اید: گزارشگر تلویزیون جلوی یک پسر بچه ی هشت، نه ساله را می گیرد و می پرسد «کوچولو شما چه کتابایی میخونی؟» پسرک بدون تعجب از سؤال و بدون شرمندگی دروغ می گوید: «علمی، آموزنده، دینی، علمی، اِ.... بازم علمی ... یه چیزایی که خوندنش فایده داشته باشه و به علم و کمالاتمون کمک های اضافی بکنه و توی دنیا و درسامون به دردمون بخوره و خیلی علمی باشه البته اگه درباره ی کهکشان راه شیری باشه و این که ما چطور می تونیم به فضا بریم خیلی آموزنده تره»

نسل بعد از نسل، بخشی از مساعی ما صرف آموزش روش های مؤثر "دروغ گفتن به وقت اضطرار" به نوگلان باغ وطن و تربیت درست آن ها می شود؛ تشخیص "وقت اضطرار" هم عمدتاً بر عهده ی خود نوگلان است تا متناسب با موقعیت از آموخته هاشان استفاده کنند و گاهی به خاطر "دفع شر"، گاهی با هدف "جلب خیر" و حتی خیلی وقت ها به نیت "آبروداری" دروغ بگویند. بخشی از اعتقادات اخلاقی ما، چون خوب نگاه کنید، حاصل مهارتی است که در دروغ گویی و دورویی به دست آورده ایم. در ادبیات عرفانی ما از این دورویی به "رندی" تعبیر و فراوان ستوده شده است. "رند" کسی است که روش بازی دوگانه در "خلوت" و "خیابان" را به نیکویی می داند. در خانه کامران است و در خیابان غضنفر، با دوستان از ادبیات و شعر و نوشیدنی های سکر آور می گوید اما مواظب است تا اگر دیده شد حتماً در حال بحثی علمی و آموزنده یا ایراد خطابه ای در مذمت روشنفکری باشد.

پ ن بی ربط: - چون پرنده‌های قفسی عادت دارند به بی‌کسی دلیل نمی‌شود فکر کنی به آب و دانه هم نیاز ندارند.

.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:50  توسط تلكابين  | 
.
.
.
الا ای بانوی آتش نشانی
که از کپسولها کف می‌فشانی(!) 
 
تو که مامور اطفای حریقی
چرا دل را به آتش می‌کشانی؟!

.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 14:38  توسط تلكابين  | 
.
.
.

اولین چیزی که به ذهن هر ایرانی می رسه ، دنده عقبه

 

.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:31  توسط تلكابين  | 
.
.
.

 فرض کنیم خانمی در اتاق ِ محل کارش نشسته و درها بسته، که ناگهان ماموران حراست وارد اتاق می‌شوند و یک مرد عریان را در اتاق می‌بینند...
پرسش: خانم مذکور به ماموران حراست چه دروغی بگوید که آنها بی‌خیال شده، اتاق را ترک کنند؟
پاسخ: به آنها بگوید "ایشان تحصیلات حوزوی دارد ولی لباس نمی‌پوشد"!

اين داستانک را براي دوستان هم اتاقیمان تعريف كرده بودم، شرط وفا ندانستم كه شما از شنيدنش محروم شويد كه همگي اتان محرم اسراريد. مگر اينكه خلافش ثابت شود. اگر در كامنت گذاري مثل هميشه مراعات اينجا را بكنيد قول مي دهم در آينده داستانک های رنگين تري را برايتان بازگو كنم!


کاریکاتور تزئینی است!

.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:52  توسط تلكابين  | 
.
داستانك