تبليغاتX
داستانك
هنوز هم شر هستم!!!!
.
.

اولین چیزی که به ذهن هر ایرانی می رسه ، دنده عقبه

 

.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:31  توسط تلكابين  | 
.
.
.

 فرض کنیم خانمی در اتاق ِ محل کارش نشسته و درها بسته، که ناگهان ماموران حراست وارد اتاق می‌شوند و یک مرد عریان را در اتاق می‌بینند...
پرسش: خانم مذکور به ماموران حراست چه دروغی بگوید که آنها بی‌خیال شده، اتاق را ترک کنند؟
پاسخ: به آنها بگوید "ایشان تحصیلات حوزوی دارد ولی لباس نمی‌پوشد"!

اين داستانک را براي دوستان هم اتاقیمان تعريف كرده بودم، شرط وفا ندانستم كه شما از شنيدنش محروم شويد كه همگي اتان محرم اسراريد. مگر اينكه خلافش ثابت شود. اگر در كامنت گذاري مثل هميشه مراعات اينجا را بكنيد قول مي دهم در آينده داستانک های رنگين تري را برايتان بازگو كنم!


کاریکاتور تزئینی است!

.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:52  توسط تلكابين  | 
.
.
.
 

منطق الطیر را ما نوشتیم، هواپیما را دیگران ساختند!

 

.
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:46  توسط تلكابين  | 
.
.
.

ديروز دنبال چيزي مي گشتم كه ناگهان چشمم به برگه‌ي رضايت نامه‌ي اهداء اعضايم خورد. دوباره خوشحال شدم. به ياد آن روزها افتادم و به حال افرادي كه به زودي گيرنده ي اعضايم خواهند بود غبطه خوردم! یکدفعه به فکر فرورفتم و از عمل انجام گرفته توسط خودم به شدت ناراحت.
 با خودم گفتم: مغزي كه نداري تا به درد كسي بخورد. اعصاب مصاب هم كه تعطيل است. قلبت هم كه جز بيچاره گي براي شخص تحويل گيرنده، سود ديگري ندارد. ريه هايت هم كه از بس با دوستانت قلیون كشيده اي، در حالت مچاله گي به سر مي برند. فست فودهاي بیرجند را هم آباد كرده اي، پس امعا و احشا اي هم كه برايت باقي نمانده. باقي ِ قضايا هم كه شايد در بهشت به كارت آيد! با اين حساب پس از پيوند هر عضوي از تو، به يقين، شخص گيرنده زودتر از روال معمول، حتي اگر فاقد ريه و قلب و عروق هم باشد، ريق رحمت را سر خواهد كشيد!  پس بيا و اگر خيري نمي رساني، شر هم مرسان.

حسین میبودی 

 

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:46  توسط تلكابين  | 
.
.
.

پس از مرگ مدیرعامل گوگل(البته بعد از صد و بیست سال!) به فرزندش چه می‌رسد؟
- گوگل ارث!


.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:21  توسط تلكابين  | 
.
.
.
 

حسین میبودی

اغلب براي ما هم اتفاق مي افته كه يه لحظه هايي از خودمون بپرسيم زمان كي گذشت؟ چطور زندگي رويايي اي كه براي خودم متصور بودم به جايي رسيد كه اصلن توقعش رو نداشتم. يا برعكس! چي شد اون كسي كه هر روز تو آينه مي ديدم رو ديگه نمي شناسم؟ از كِي زيبايي من رو به افول گذاشت؟ چرا ديگه دوردست ها رو به وضوح قبل نمي ببينم؟ دوستام چرا اينقدر تغيير كردن؟ آيا من واقعن فرزند، برادر، دوست، همکلاسی و ... خوبي بودم؟!

تو وبلاگم فحش خوردن و تعريف شنيدنش هم برايم جالب و لذت بخش بوده است! چرا؟! چون وقتي عقايدت را به اشتراك مي گذاري، بايد براي "فحش"ها و "تعريف"هايي كه "مي دهند" و "مي كنند" آماده باشي و هيچ چيزي لذت بخش تر از آمادگي نيست!

 

.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:47  توسط تلكابين  | 
.
.
.

 

بوق... بیق... بوق... بیق... بوق... بیق...

صدای گامهای سستِ طفلی که نزدیک می شود؛ با کفشهای بوقی

 

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:40  توسط تلكابين  | 
.
.
.
 

از این به بعد به جای واژه "شاه بیت" بگویید :  "بیت رهبری"

 

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:18  توسط تلكابين  | 
.
.
.
شخصی افتاد توی یک گونی
رفت با پای خود به مهمونی

آنچنان شد از او پذیرایی
شد تمام مجاری‌اش خونی!

صبح، صبحانه نانِ‌تست و کره
ظهر ششلیک، شام بریونی

قیمه و قورمه‌سبزی مخصوص
کل انگشتها فسنجونی

پشت هم مرغهای سوخاری
وای عجب سینه‌ای عجب رونی!

موز ِ ممتد، خیار ِ طولانی
تازه با قطر ِ غیر قانونی!

یک پذیرایی مفصل‌تر
از پذیرایی همایونی

میهمان حریص بی‌جنبه
در شگفت از چنین فراوونی

پخته خورده، نپخته قی می‌کرد
بی‌شعور ِ کثافتِ احمق!
***
بیم دارم که شرح بیش از این
بنشاند عرق به پیشونی

این فقط شرح یک ضیافت بود
اصل موضوع را که می‌دونی...

.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:37  توسط تلكابين  | 
.
.
.

چند نفر با هم شریک شده ‌بودند و سی‌دی فلیمهای روی پرده را تکثیر می‌کردند، اسم خودشان را گذاشته بودند: برادران رایت!

 

 

.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:55  توسط تلكابين  | 
.
.
.

 آب معدنی تان تمام شده، با خودتان فکر می کنید حالا که قرار است برای خریدن آب معدنی تا سر کوچه بروید خوب است چند کار را با هم انجام بدهید تا در وقت و انرژی و پول صرفه جویی بکنید، کیسه ی زباله را بر می دارید تا بین راه توی سطل شهرداری بیندازید و چون دلتان برای گربه ی دست شکسته ی توی کوچه می سوزد کمی هم آشغال گوشت- که قبلاً کنار گذاشته اید- بر می دارید تا بین راه غذای گربه را بدهید، یادتان می افتد که امروز محل توقف ماشین شما را یک غریبه اشغال کرده و ممکن است الان رفته باشد پس سوئیچ را هم بر می دارید تا ماشین را جا به جا کنید بعد توی راه پله با همسایه ی پیری روبرو می شوید که برای خرید از آپارتمان بیرون آمده و به زحمت راه می رود و انسان دوستی اتان گل می کند، لیست خرید او را هم می گیرید، از در بیرون می روید، ماشین غریبه نرفته است، با تیزی سوئیچ روی درش خطی می اندازید تا دلتان خنک شود، آشغال گوشت ها را به گربه ی دست شکسته می دهید که حالا دمش را بچه ها کنده اند تا مجموعه ی بد بختی هایش کامل شده باشد، بین راه ماشین رهگذری را که خاموش شده تا سر کوچه هل می دهید و در نتیجه خشتک شلوارتان پاره می شود بعد یک خارجی را که دنبال آرایشگاه می گردد تا مغازه ی سلمانی بدرقه می کنید و به استاد سلمانی سفارش می کنید تا هم موهایش را کوتاه کند و هم برای نجاتش از گمراهی، حالا که تا اینجا آمده، ختنه اش بکند، آشغال ها را کنار سطل بزرگی که دیگر جا برای آشغال بیشتر ندارد پرت می کنید و لباس اتان را که بر اثر هل دادن ماشین پاره و خاکی شده می تکانید و از سوپر سه در چهار حاج جبار خریدتان را می کنید و به نعره های جهانگردی که در سلمانی ختنه می شود اهمیت نمی دهید و بر می گردید و کیسه ی خرید همسایه را به صاحبش می دهید و به آپارتمان خودتان می روید و تازه متوجه می شوید که آب معدنی را فراموش کرده اید.

 

 

.
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 12:5  توسط تلكابين  | 
.
.
.

 

سال 77 مجید محمدی، ساکن طلاب، به نیت تحصیل دانش، فرار از خدمت و ازدواج راهی دانشگاه برای خواندن رشته ی مترجمی زبان می شود؛ که بجز تحصیل دانش در سایر امور موفق عمل کرده است!
در دوران دانشجویی برای سخنرانی (lecture)، یکی از اشعاری که مرحوم ناصر عبداللهی خوانده بوده را به نام خود ترجمه کرده و چون مخفف نام شاعر نیز "م.م" بوده هیچکس شک نمی کند.
از آن روز به بعد سیل دانشجویانی بوده، که به سمت مجید قصه ی ما برای گرفتن امضا سرازیر می شود.
در این میان ابرقهرمانی چون "کتی" پی به عمل ناجوانمردانه و شنیع مجید برده، پرده را دریده و دستش را رو می کند!
مجید که آبروی خود را برباد رفته می بیند چند روزی کنج عزلت گزیده ونقشه ی انتقام جویانه ای می کشد.
وی که تنها راه تلافی و به خاک سیاه نشاندن دختر مورد نظر را "ازدواج" می یابد به وی پیشنهاد آشنایی بیشتر را می دهد و بعد از مدتی قرار خواستگاری را می گذارند.
منزل دختر مورد اشاره کجاست؟! سجاد!
شب خواستگاری، مجید به اتفاق خانواده سوار بر "رنو ـ ۵" عاریه ای شده و از طلاب به سمت بلوار سجاد گسیل می شوند. ماشین مادر مرده که تا آن زمان چنین مسافتی طولانی را طی ننموده بوده، روبروی مرکز خرید "تک" جوش آورده و آب از لب و لوچه اش سرازیر می شود.
در این لحظه مجید از فرصت استفاده نموده و وقتی دیگران را مشغول حال آوردن ماشین می یابد، خود به کیوسک گل فروشی روبروی بیمارستان "مهر سجاد" رفته و دسته گل خواستگاری می خرد!
وی وقتی خوشحال و سرخوش به سمت ماشین برمی گردد درحالیکه بادبانها را برافراشته می بیند، صدای مادرش را می شنود که می گوید: 90 درجه به چپ! برمی گردیم!
مجید با التماس به مادر می گوید: آخه چرا؟! و مادر که دختران سانتی مانتال مرکز خرید را دیده بوده می گوید: دختران اینجا به درد ما نمی خورند!
از مجید اصرار و از مادر انکار تا بالاخره مادر راضی شده و به خواستگاری می روند. در طول زمان برگزاری مراسم خواستگاری مجید مبادرت به شمردن گلهای قالی می ورزد و در آخر هم، هنگام خداحافظی؛ هر چه تلاش می کند تا کفش هایش را بپوشد، -از شدت نو بودن- نمی تواند!
آنشب در راه برگشتن از خواستگاری وقتی دوباره به مجتمع تک می رسند، مادر مجید می گوید چه خوب شد وسط راه برنگشتیم! عجب دختر خوبی بود!
و امروز بعد از گذشت 4 سال و 2 ماه و 6 ساعت، مجید می گوید: کاش آنروز برگشته بودیم و من بدبخت نمی شدم! ولی همه ما می دانیم که مثل (...) دروغ می گوید!
ناگفته نماند که 4 روز بعد از مراسم خواستگاری عمه ی کتی دار فانی را وداع می گوید و تمامی مراسم های آتی تا اطلاع ثانوی عقب می افتد! در ادامه و 3 روز مانده به مراسم جشن عروسی خاله ی کتی نیز فوت می شود! اما این بار خانواده ی عروس برای جلوگیری از انقراض سلسله ی خانوادگی اشان، دیگر مراسم عروسی را عقب نمی اندازند و شب هفت آنمرحومه در حالیکه مدعوین، یک چشمشان اشک بوده و یک چشمشان آه! عروسی را با خوبی و خوشی برگزار می کنند.

صفای مرام همه بچه های بالا و پائین!

 

.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 17:22  توسط تلكابين  | 
.
.
.
 

بچه ها این تجربه تو زندگیم خیلی برام ارزش داره: هیچ انتظاری از هیچ‌کس نداشته باش!

 

.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 17:21  توسط تلكابين  | 
.
.
.

اگه تونستین حدس بزنین این عکس چه کسی هست ؟ تو چشماش توجه کنین داد میزنه

.......................................................................

جواب : چارلی چاپلین

 

 

.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 14:40  توسط تلكابين  | 
.
.
.

 

از آقای قرائتی شنیدم که امام باقر (علیه السلام)، وقت دعا بچه‌ها را جمع می‌کردند و از آنها می‌خواستند برای دعای ایشان آمین بگویند.
حتماً از بچه‌ها آمین بخواهید اما اگر دعا کردند شما هم آمین بگوئید. اینجا چند تا دعا از زبان بچه‌ها آورده‌ام. آنها را از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" انتخاب کرده‌ام. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.

 


ادامه مطلب
.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 14:21  توسط تلكابين  | 
.
.
.

اگر ما هم به این ضرب المثل شیطان بزرگ اعتقاد داشته باشیم که "از هر 100$ که در میارید 99$ رو خرج تبلیغات کنید" به اهمیت تبلیغات، البته از نوع اگزجره اش بیشتر پی می بریم.
هر شخص حقیقی یا حقوقی برای تبلیغ کالا یا خدمات خود، نوعی از تبلیغ را انتخاب می کند. دامنه ی نوع تبلیغ، بسته به اهمیت کالا یا خدمات ارائه شده بسیار گسترده است که یکی از چیپ ترین آنها، پخش تراکت می باشد.
اما همین نوع تبلیغ هم به کمی، بله به کمی سواد نیاز دارد. معمولن از واژه ی "حراج" برای تبلیغ کالا استفاده می شود تا خدمات! ما می تونیم تو تبلیغمون بگیم حراج ماشین لباس شویی ولی نمی تونیم بگیم حراج شستن لباس!
هر چند تمام این گفته ها توضیح واضحات بود و تصویر بالا، بدون شرح و گویاست. اما اینها را گفتم که در این روز اول هفته لال از دنیا نرفته باشم!

 

.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 13:43  توسط تلكابين  | 
.
.
.

تابستان هم رفت و جایش را به پادشاه فصل‌ها یعنی پاییز داد ولی در بیرجند خورشید تابستان را هنوز هم می توان دید. ای خدا یعنی میشه تا جوونمو و دندون کباب خوری دارم یه دو چرخه حرفه ای بخرم و راه بیافتم دور ایران رو رکاب بزنم (دور ایران ها ! نه وسطاش )

 

.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 4:50  توسط تلكابين  | 
.
.
.

تمام سعی اش و کرده

 که با حفظ تیپ اسپورت تا سرشونه دوست پسرش برسه...وچه بسا بیشتر!

 

.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 5:40  توسط تلكابين  | 
.
داستانك